تبليغاتX
آدم باگذشتی بود ..... از منم گذشت
دنبال چه میگردی؟؟ قصه دلتنگی که خواندن ندارد...

من زندگی را دوست دارم ولی از زندگی دوباره می ترسم

دین را دوست دارم ولی از کشیش ها می ترسم

قانون را دوست دارم ولی از پاسبان ها می ترسم

عشق را دوست دارم ولی از زن ها می ترسم

کودکان را دوست دارم ولی از آئینه می ترسم

سلام را دوست دارم ولی از زبانم می ترسم

من می ترسم پس هستم

این چنین می گذرد روز و روزگار من

من روز را دوست دارم ولی از روزگار می ترسم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 12:14  توسط $FARZAD$ | 

مادرم پنجره را دوست نداشت...

 

 با وجودی که بهار از همین پنجره می‌آمد و مهمان دل ما می‌شد مادرم پنجره را دوست نداشت...

 

با وجودی که همین پنجره بود که به ما مژده باز آمدن چلچله ها را می‌داد مادرم می‌ترسید...

 

مادرم می‌ترسید.. که لحاف نیمه شب از روی خواهر کوچک من پس برود یا که وقتی باران می‌بارد گوشه قالی ما تر بشود ..

 

هر زمستان سرما روی پیشانی مادر خطی از غم می‌کاشت پنجره شیشه نداشت.. .

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آذر 1390ساعت 16:38  توسط $FARZAD$ | 
خواب دیدم در ساحل با خدا قدم می زنم. بر پهنه ی آسمان صحنه هایی از زندگی ام برق زد. در هر

صحنه ،دو جفت جای پا روی شن دیدم. یکی متعلق به من و دیگری متعلق به خدا. وقتی آخرین صحنه در

مقابلم برق زد،به پشت سر و به جای پاهای روی شن نگاه کردم. متوجه شدم که چندین بار در طول

مسیر زندگی ام،فقط یک جای پا روی شن بوده است. همچنین متوجه شدم که این در سخت ترین و

غمگین ترین دوران زندگی ام بوده است. این واقعا برایم ناراحت کننده بود و درباره اش از خدا سُوال کردم:

خدایا ،تو گفتی اگر به دنبال تو بیایم،در تمام راه با من خواهی بود. ولی دیدم که در سخت ترین دوران

زندگی ام ،فقط یک جفت جای پا وجود داشت. نمی فهمم چرا هنگامی که بیش از هر وقت دیگر به تو

نیاز داشتم ،مرا تنها گذاشتی. خدا پاسخ داد:بنده ی بسیار عزیزم ،من در کنارت هستم و هرگز تنهایت

نخواهم گذاشت. اگر در آزمون ها و رنج ها ،فقط یک جفت جای پا دیدی، زمانی بود که تورا در آغوشم

حمل می کردم.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 16:8  توسط $FARZAD$ | 
میدانم هر ازگاهی دلت تنگ میشود!

همان دلهای بزرگی که،

جای من در آن است

آنقدرتنگ میشودکه حتی یادت میرود من آنجایم...

دلتنگی هایت را ازخودت بپرس و نگران هیچ چیزنباش

هنوزمن هستم،

هنوزخدایت همان خداست،

هنوز روحت ازجنس من است

اما!!

من نمیخواهم تو همان باشی!

تو باید درهرزمان بهترین باشی...

نگران شکستن دلت نباش و میدانی که من،شکست ناپذیرم!

و تو مرا داری

برای همیشه...

چون هروقت گریه میکنی،دستان مهربانم چشمانت رامینوازد

و هرگاه تنهاشدی،تازه مرایافته ای...

درست است که مرافراموش کرده ای،

اما!

من،حتی سرانگشتانت را ازیادنبردم،

دلم نمیخواهدغمت راببینم،میخواهم شادباشی،این رامن میخواهم...

شب هاکه خوابت نمیبرد،فکرمیکنی تنهایی،

اما!

من هم دل به دلت بیدارم...

فقط کافیست،

خوب گوش بسپاری و بشنوی،ندائی که تو رافرامیخواند،

به،زیستن...

باعشق- پروردگارت

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390ساعت 21:32  توسط $FARZAD$ | 
یکی زود به ستوه می‌آید،

زود می‌رنجد ،

زود می‌رود ،

زود بر می‌گردد ....

یکی به ستوه نمی‌آید ،

نمی‌رنجد ،

دیر می‌رود،

برنمی‌گردد !!!!


مـهـربـانـی تـا کـــــــی ؟؟

بـگـذار سـخـت باشم و سـرد !!

بـاران کـه بـاریــد... چـتـر بـگـیـرم و چـکـمـه!!!

خـورشـیـد کـه تـابـیـد... پـنـجـره ببـندم و تـاریـک !!!

اشـک کـه آمـد... دسـتـمـالـی بـردارم و خـشـک !!!

او کـه رفـت،

نـیـشخـنـدی بـزنـم و سـوت...


و بی من ...

چه خواهی کرد؟!!....

اصلا یادت هست...

که نیستم...؟!!! 


آنقدر دلتنگم....

که حتی <ابلیس>...

بر وسعت این دلتنگی،

سجده می کند...!!


عطر تنت روی پیراهنم مانده...

امروز بوییدمش...

عمیق عمیق !!

و با هر نفس بغضم را سنگین تر کردم!

و به یاد آوردم که دیگر...

"تنت" سهم دیگری است و "غمت" سهم من !! 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390ساعت 17:53  توسط $FARZAD$ | 
تا حالا شنیدید وقتی اتفاق بدی میفته خانما میزن زیر گریه ولی مردا فقط سکوت میکنن .

مردا همه چیزو تو لشون میریزن ... همه چی

ولی تا کی

تا وقتی که ی بغض بترکه ... آره

وقتی دل مردی خالی بشه دنیا هم نمیتونه طاقت بیاره ...

حالا دیگه بغض من ترکیده . می خوام برم ... کجا ؟ ی جای دور

مثل همیشه نمیدونم دارم چی مینویسم . آخه من انشام خوب نیست .

خسته نشدم ولی دیگه بسه فکر کنم به اندازه کافی عذاب کشیدم .

دیگه بر نمی گرده . اصلا چرا اون برگرده . چرا من برنگردم ...

دارم دیونه میشم عزیزتر از جانم . ........................... خداحافظ همگی برای همیشه

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 20:50  توسط $FARZAD$ | 

گاهي گمان نمي كني ولي مي شود،

 گاهي نمي شود، نمي شود كه نمي شود؛

گاهي هزار دوره دعا بي اجابت است،

گاهي نگفته قرعه به نام تو مي شود؛

گاهي گداي گداي گدايي و بخت با تو نيست،

گاهي تمام شهر گداي تو مي شود... 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 9:49  توسط $FARZAD$ | 

برگرد


برگرد


برگرد


برگرد


برگرد


برگرد

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت 21:20  توسط $FARZAD$ | 

گاهی" سکوت " علامت رضایت نیست ...


شـــــایــــد کـــــــسی دارد خفه می شود


پـشت سنگینی یـک بـغـض ....!

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آبان 1390ساعت 16:42  توسط $FARZAD$ | 

ForLove.ir

صدای قدم‌هایت را هنوز هم می‌شنوم … !

آن‌روزها عاشقانه با هم گام برمی‌داشتیم.

شب‌ها ستاره بودیم در آسمان، .. و هر صبح می‌رفتیم تا رسیدن به خورشید.

آن‌روزها در کنار هم، به شماره‌ی قدم‌هامان فکر نمی‌کردیم.

آن‌روزها هیچ‌چیز اهمیت نداشت!!!!!!! هیچ‌چیز به اندازه‌ی تو اهمیت نداشت.!..

اما..

این‌روزها سکوت را حس می‌کنم.!.. و می‌دانم که فاصله‌ها را دوست ندارم.

در این‌روزها من تمام دقایق و ثانیه‌ها را می‌شمارم، تا رسیدن به تو…


 برگ پاییزی

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت 17:12  توسط $FARZAD$ | 

عزیزم

 میدونی چه قدر دلم برات تنگ شده؟

حرفای من اینجاست توی سینم

جایی که هر لحظه دنبالت میگرده

منتظره تا برگردی

خودتم نمیدونی چه قدر دلم برات تنگ شده

دلم میخواد این دلتنگیا و دوری زودتر تموم شه

هروقت بهت میگم بی تابتم زودتر برگرد

میگی تموم میشه عزیزم یه ذره دیگه مونده

نمیدونم این یه ذره چرا اینقدر طول میکشه

احساس میکنم تو این دوریا پیرشدم

خسته ام

خیلی خسته

حتی وقتی میایی بازم دلم برات تنگه

چون میدونم میخوایی زود بری

نمیدونم چرا سهم منی که عاشقتم چرا اینقدر

از کنار تو بودن کمه

تمام لحظاتی که کنار تو هستم دلم میخواد

تو آغوشت گریه کنم

اما تو نمیذاری گریه کنم

اما وقتی میری گریه هام شروع میشه

میدونم باید دوباره روزای زیادی رو دور از تو

سپری کنم

نازنینم چرا اینقد ازم دوری قلب من خسته اس....

خیلی خسته.....

کاش کمی مورد اعتماد بودم!!!!


 خسته شدم...!

 

بهانه ای برای زندگی کردن به من دهید! بگذارید زندگی کنم!

این حرفهایی است که من همیشه درخلوت تنهایی هایم باخود زمزمه میکنم 

خسته می شوید از زندگی آن گاه که می بینید دیگران به تو وصله ی اعتیاد 

می چسپانند نشان به آن نشان که قامتت خمیده و چهره ات گود افتاده،

اما هیچ کدامشان به این فکر نمی کنند که تحمل این زندگی و رنج های آن

بر پشتت سنگینی می کند و قامتت را خمیده وچهره نحیفت را گود انداخته است

خسته می شوید از زندگی آن گاه که می بینید آن هایی که برایت کلاه از سر بر می

دارند در همان حال در ذهن خود طناب دار را بر گردن درازِ باریکت می آویزند.

آری تو را به دار می آویزند.

خسته می شوید از زندگی آن گاه که می بینید دیگران هیچ حرفی ندارند 

و برای آن که فکشان از انفعال وا نماند بی هیچ دلیل تو را برای حرفهایشان انتخاب

می کنند.

آری آن ها تو را متهم می کنند، به بی مسئولیتی به بی خیالی و به همه ی آن 

چیزهایی که خود بوده اند.

و خودشان قاضی می شوند و برایت حکم می تراشند بی آن که تو در دادگاه آن ها 

حاضر باشی.

آری بی آن که اندکی خود را به جایت قرار دهند.

من می خواهم زندگی کنم!

من می خواهم زندگی کنم...!

بهانه ی زندگی کردن را از من نگیرید با حرفهایتان!

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت 16:56  توسط $FARZAD$ | 

خدایا .. چه لحظه هایی که در زندگی ترا گم کردم اما تو همیشه کنارم بودی ... چه دقیقه ها که حضورت را

 فراموش کردم اما تو فراموشم نکردی... چه ساعت هایی که غرق در شادی و غرور، تو رو که پشت همه

موفقیت هام قایم شده بودی از یاد بردم اما تو همیشه به یادم بودی ... چه روزهایی که سرمو تُو لاکم کردم و

 توی غصه هایی که فکر میکردم تو برای تلافی کارهای بدم برام فرستادی دست و پا زدم ، اما تو همیشه

کاری کردی که به صلاح من است ... وقتی خسته از همه جا و همه کس ناامیدانه به تو پناه آوردم تو پناهم

 دادی... وقت از آدم های دور و برم دلم گرفت ... و دنیا غم هاش و بهم ارزونی کرد تو به قلبم آرامش دادی...

 تو با حضورت به خنده هام هدف دادی ، به گریه هام دلیل دادی ، به زندگیم ، به نفس کشیدنم رنگ دادی... وقتی قلبم تپید تو همه عظمت و بزرگیت رو تو قلب کوچک و خسته ام جا دادی

وقتی دوستام درددلاشون را برام گفتن و من خالصانه رو به درگاهت براشون دعا کردم فهمیدم که غم و غصه

های دیگرون بارش سنگین تر از از غصه های خودمه... اون وقت تو وجودم شیرینیه به یاد دیگران بودن رو

 چشیدم ... وقتی بهم بخشیدی و ازم گرفتی فهمیدم این معادله زندگیه نه غصه خوردن واسه نداشته هاش ... نه شاد بودن واسه داشته ها ...

و وقتی به ازای نداشته ها بهم چیز های دیگه ای دادی اونوقت به بزرگی و مهربونیت بیشتر پی بردم ... و

فهمیدم بیشتر از اون چه که هستی باید مهربون باشی ... خدا جونم خیلی دوست دارم خیلی زیاد و به خاطر

همه چیز ممنون..... خدایا به داده و نداده و گرفته ات شکر که داده ات نعمت نداده ات حکمت و گرفته ات امتحان است

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آبان 1390ساعت 18:46  توسط $FARZAD$ | 

ﺩﯾﮕﻪ

ﻧﻪ

ﺩﺳﺖ ﻭ ﭘﺎ ﻣﯽ ﺯﻧﯽ

ﻧﻪ ﺑﺎﻝ ﺑﺎﻝ ﻣﯿﺰﻧﯽ

ﻧﻪ ﺩﻝ ﺩﻝ ﻣﯿﮑﻨﯽ

ﻧﻪ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺑﯿﺪﺍﺩ ﻣﯿﮑﻨﯽ

ﻧﻪ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯿﮑﻨﯽ

ﻧﻪ ﻣﺸﺘﺘﻮ ﻣﯿﮑﻮﺑﯽ ﺗﻮ ﺩﯾﻮﺍﺭ

ﻧﻪ ﺳﺮﺗﻮ ﻣﯿﺰﻧﯽ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭ

ﻧﻪ...

ﺍﺯ ﯾﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﺑﻌﺪ ﻓﻘﻂ ﺳﮑﻮﺕ ﻣﯿﮑﻨﯽ...
 
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 
هی غریبه ! رو کسی دست گذاشتی که همه ی دنیامه ! بی وجدان اینقدر راحت به او نگو عزيزم
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آبان 1390ساعت 15:46  توسط $FARZAD$ | 
میخواهم برایت تنهایی را معنی کنم!

در ساحل کنار دریا ایستاده ای , هوای سرد , صدای موج

انتظار انتظار انتظار

به خودت می آیی , یادت می آید دیگر نه کسی است که از پشت بغلت کند ,
 
نه دستی که شانه هایت را بگیرد , نه صدای که قشنگ تر از صدای دریا باشد

اسم این تنهایی است

هر روز یکبار , هر بار یک دفعه , هر دفعه یک خط , هر خط یکبار , هر بار بنویس تا شاید
 
 بعد از عمری بفهمی با من چه کردی...
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آبان 1390ساعت 15:40  توسط $FARZAD$ | 
خواهر کوچکم از من پرسيد
 پنج وارونه چه معنا دارد ؟!
من به او خنديدم
کمي آزرده و حيرت زده گفت
روي ديوار و درختان ديدم
باز هم خنديدم
گفت ديروز خودم ديدم
نیما پسر همسايه
پنج وارونه به مينو ميداد
آنقَدَر خنده برم داشت که طفلک ترسيد
بغلش کردم و بوسيدم و با خود گفتم
بعدها وقتي غم
سقف کوتاه دلت را خم کرد
بي گمان مي فهمي
  پنج وارونه چه معنا دارد
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390ساعت 17:30  توسط $FARZAD$ | 
چه كسي مي گويد كه گراني شده است؟

دوره ي ارزانيست!دل ربودن ارزان،دل شكستن ارزان!

دوستي ارزان است،دشمنيها ارزان،شرافت ارزان!

تن عريان ارزان،آبرو قيمت يك تكه نان ودروغ از همه چيز ارزانتر،

قيمت عشق چقدر كم شده است.

كمتر ازآب روان ،وچه تخفيف بزرگي خورده ،قيمت هرانسان!

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1390ساعت 17:35  توسط $FARZAD$ | 

به دنبال واژه نباش كلمات فريبمان مي دهند

وقتي اولين حرف الفبا كلاه سرش برود

فاتحه ي كلمات رابايد خواند..................

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1390ساعت 17:33  توسط $FARZAD$ | 
رسیدن هم مثل نرسیدن سخت است
رسیدن آداب دارد.
وقتی رسیدی باید بمانی،
باید بسازی
باید مدام یادت باشد که چه قدر زجر کشیدی تا رسیدی
... که آرزویت بوده برسی .
وقتی رسیدی باید حواست باشد
تمام نشوی!!..
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 19:13  توسط $FARZAD$ | 
از چه می گریزی؟از تنهایی دل خویش یا از بی وفایی آنانی که با تو جفا کردند؟ کدامیک؟؟؟
از او که گفت تو را دوست می دارم و نداشت یا از او که با نامهربانی هایش زخمه ای زد بر این جان 
همیشه پریشان ؟!
از نامردمی ها و طعنه های ناشنیده دشمنان به ظاهر دوست یا از دشنام ها 
و زخم هایی که هنوز در شمردن آنها وامانده ام؟
از چه می گریزی ای دل پریشان و ای جان خسته من؟ از چه؟؟؟
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مهر 1390ساعت 16:52  توسط $FARZAD$ | 

سختی های روزگار عشقم را شکست داد ....

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم شهریور 1390ساعت 20:54  توسط $FARZAD$ | 
 

به خدا عشق به رسوا شدنش مي ارزد و به مجنون و به ليلا شدنش مي ارزد

 دفتر قلب مرا وا كن و نامي بنويس سند عشق به امضا شدنش مي ارزد

 گرچه من تجربه‌اي از نرسيدن‌هايم كوشش رود به دريا شدنش مي ارزد

 كيستم ؟ … باز همان آتش سردي كه هنوز حتم دارد كه به احيا شدنش مي ارزد

 با دو دست تو فرو ريختنِ دم به دمم به همان لحظه‌ي بر پا شدنش مي ارزد

 دل من در سبدي ـ عشق ـ به نيل تو سپرد نگهش دار، به موسي شدنش مي ارزد

سال‌ها گرچه كه در پيله بماند غزلم ،صبر اين كرم به زيبا شدنش مي ارزد ...

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم شهریور 1390ساعت 20:52  توسط $FARZAD$ | 
مرد دیر وقت خسته از کار به خانه برگشت دم در پسر پنج ساله اش را دید که در انتطار اوبود.
سلام بابا یک سوال ازشما بپرسم!
بله حتما چه سوالی 
باباشما برای هر ساعت کار چقدر پول می گیرید !
مرد با ناراحتی پاسخ داداین به توارتباطی نداره .چراچنین سوالی می کنی فقط می خواهم بدانم
اگر باید بدانی بسیارخوب می گویم .20دلار!
پسرک کوچک در حالی که سرش پایین بود آه کشید بعدبه مرد نگاه کرد وگفت می شود:10دلار به من قرض بدهبد !مرد عصبانی شد وگفت :اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال فقط این بود که پولی برای خریدن اسباب بازی مزخرف از من بگیری کاملا در اشتباهی سریع به اطاقت برگردوبرو فکر کن که چرا اینقدر خود خواه هستی من هر روزسخت کار می کنم وبرای چنین رفتارهای کودکانه وقت ندارم .
پسرک آرام به اتاقش رفت ودر رابست .مرد نشست وبازهم عصبانی تر شد چطور به خودش اجازه می دهد فقط برای گرفتن پول از من چنین سوالاتی کند
بعد از حدود یک ساعت مرد آرادم تر شد وفکر کرد شاید با پسر کوچکش خیلی تند وخشن رفتار کرده است.
شاید واقعا چیزی بوده که او برای خریدنش به 10دلار نیاز داشته است .به خصوص اینکه خیلی کم پیش آمدپسرک از پدرش در خواست پول کند مرد به سمت اتاق پسررفت ودر را باز کرد.خوابی پسرم .نه پدر بیدارم .من فکر کردم شاید با تو خش رفتار کرده ام امروز کارم سخت وطولانی بود وهمه ی ناراحتی هایم را سرتوخالی کرده ام .
بیا این 10دلاری که خواسته بودی پسر کوچولو نشست خندید وفریاد زد متشکرم بابا بعد دستش را زیر بالشش برد واز آن زیر چند اسکناس مچاله شده در آورد مرد وقتی دید پسر کوچولوخودش پول داشته دوباره عصبانی شد وبا ناراحتی گفت با این که خودت پول داشتی چرا دوباره در خواست پول کردی !
پسرکوچولو پاسخ دادبرای اینکه پولم کافی نبود ولی من حالا 20دلار دارم.
آیا می توانم یک ساعت از کار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بیاید؟
دوست دارم با شما شام بخورم…
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم شهریور 1390ساعت 20:44  توسط $FARZAD$ | 
 
 
کاش میدانستم زندگی با همه وسعت خویش


محفل ساده ی غم خوردن نیست


زندگی خوردن و خوابیدن نیست


اضطراب و هوس دیدن و نا دیدن نیست


زندگی جنبش و جاری شدن است 


از تماشاگه آغاز حیات تا به جایی که 


خدا میداند . .
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم شهریور 1390ساعت 20:24  توسط $FARZAD$ | 

 زندگي دفتري از خاطرهاست ...

يک نفر در دل شب ، يک نفر در دل خاک ...

يک نفر همدم خوشبختي هاست ،

يک نفر همسفر سختي هاست ،

چشم تا باز کنيم عمرمان مي گذرد...

ما همه همسفريم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390ساعت 21:8  توسط $FARZAD$ | 
گر گران گردیده مَهر دختران هرهر بخند// گرگرفتی قرض و وام از دیگران هرهر بخند
گر اجاره خانه روزانه به بالا می رود// یا گران شد قیمت آپارتمان هرهر بخند
گر که خالی کرد دانشگاه حساب بانکی ات// یا گران شد قیمت یک قرص نان هرهر بخند
گرکه ارج اسکناس هرروز پایین می رود// یا که بالا می رود قرب ژیان هرهر بخند
گر فشار خون تو هر روز بالا می رود// از ویزیت دکتروخرج کلان هرهر بخند
گر زنت با لنگه کفش کوبد به مغز تو مدام// تا به تو ثابت کند نقش زنان هرهر بخند
گرپسریا دخترت هرروز می خواهند زتو// کیف وکاپشن،مانتوو کفش گران هرهر بخند
گرپیاز و سیب زمینی درزمستان شد عزیز// یا که همچون کیمیا شد زعفران هرهر بخند
گر که در جهرم شده کمیاب لیمو ورطب// یا شده نایاب گز در اصفهان هرهر بخند
گر نخندی می کنی دق از فشار زندگی// پس به ریش بنده و هم این و آن هرهر بخند
گر نخندیدی و رفتی تو به دیدار اجل // چون تورا بُردند با تخت روان هرهر بخند
با چنین اشعار یک من غاز لوس و آبکی// گر شده «فرزاد» جزء شاعران هرهر بخند

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390ساعت 21:5  توسط $FARZAD$ | 
دلم گرفته ،
دلم عجيب گرفته است.
و هيچ چيز ،
نه اين دقايق خوشبو ، که روي شاخه نارنج مي شود خاموش ،
نه اين صداقت حرفي ، که در سکوت ميان دو برگ اين گل شب بوست ،
نه ، هيچ چيز مرا از هجوم خالي اطراف
نمي رهاند.
و فکر مي کنم
که اين ترنم موزون حزن تا به ابد
شنيده خواهد شد
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390ساعت 21:2  توسط $FARZAD$ | 

 غـــــــــــــــــــــــــــم من از

 دوری این

فاصلــــــــــــــــــــــــــه هاست

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 23:10  توسط $FARZAD$ | 
 
سربرگ آغازين
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
کیست که تنها آروزی همیشگی اش در این جهان این باشد که تنها چیزی را که از این جهان آرزو می کند از دست بدهد؟

نوشته های پیشین
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
اسفند 1386

پیوندها
كلبه عشق
سعيد و صبا
عشقم
پسر الكترونيكي
تنها
رضا تلخ
ردپاي احساس
عشق واقعي
چند نفس با من بمان
دخترك پريا
آشناترين غريبه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM